خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





چقدر بزرگ شدی پسرم!

    ساعت 7 صبح: با صدای موبایل bardiaاز خواب بیدار شدم ظاهرا ساعت کوک کرده تا بلند شه درس بخونه...وظیفه ای که این روزها به ندرت واسش مهمه؟! دیگه خواب از چشمم پریده ولی حوصله ی بیرون اومدن از اتاق هم ندارم بنابراین دراز می کشم تا ساعت 8! یک راست میرم دستشویی تا یادم نرفته کرم شبم بشورم!دستشویی رو هم تمیز می کنم،دستکش به دست با ظرف وایتکس میرم تو حمام در و دیوار و کف حمام تمیز می کنم،sogolصدا می کنم یه کوچولو واسم اطوار میریزه که نمی خوام حموم بیام واسش زبون می ریزم: بیا عشقم آدم با تن تمیز بره اردو یه کیف دیگه داره !با یادآوری اردو راضی اومد تا حمومش کنم! سریع میام کتری آب می کنم برای صبحانه! bardiaبعد از 1.5 درس خوندن اومده بیرون ! خوب میدونم که دیگه تا ظهر هیچی نمی خونه...نشستیم سر میز! چای ریختم واسه هر سه مون !bardiaهم نخورده زد به چای شیرین همه ریخت روی رو میزی سریع سویچ از روی میز برداشتم دیدم bardia هاج و واج منو نگاه می کنه ! با عصبانیت داد میزنم:فکر کنم من مرده ام چای ریخته روی میز داخل خونه ات باید چیکار کنی؟؟؟بلند میشه میره یه دستمال میاره میذاره روی خیسی رومیزی... یادم اومد دیروز که از دندونپزشکی میومدم از یه دستفروش برای bardiaیه دمپایی لا انگشتی خریدم برای اینکه کوچیک نباشه به پای خودم امتحان کردم ولی شب وقتی به سختی پوشید دیدم نصف پاش از دمپایی بیرونه!!! وای تو کی اینقدر بزرگ شدی؟پس چرا هر چی تو بزرگتر میشی کمتر همدیگرو درک می کنیم؟؟ تصمیم گرفتم با خودش برم دمپایی عوض کنم ! رفتم جای دیروزی دیدم نیست از مغازه رو به رویی می پرسم میگه هر روز این موقعها اینجابود!!! مهم نیست خودم می پوشم... رفتیم جلوتر یه نمایندگی دمپایی...پیدا کردم با هزار تا ادا یه جفت خرید! تو راه واسه ی اردوی sogolبه درخواست خودش کالباس ژیگو خریدم با زبون خودش واسش توضیح دادم که کالباس چون پخته نمیشه بنابراین نباید از بیرون آماده بگیریم چون احتمالا نوع مرغوب نیست... خلاصه قانع شد رفت سر پرده ی بعدی، من اینو می خوام و اونو می خوام و...آروم زدم پشتش گفتم:ببین منو ! امروز هیچی نمی خرم جزءاون چیزهایی که خودم می دونم ضروریه ! جلوتر از بچه ها و سریع شروع کردم به راه رفتن، اون دو تا هم پشت سرم احتمالا از بداخلاقی مامانشون با هم صحبت می کردن!!!! یه راست رفتم داخل نون فانتزی گفتم نون پخت امروز ندارید؟گفت :برق نبوده دیرتر حاضر میشه!!!اگر به موقع حاضر میشد عجب داشت!!! پول دادم طبق معمول بقیه رو نداشت پس بده!منم که امروز اصلا حالم خوب نیست گفتم :من فقط بقیه ی پولم می خوام هیچی هم لازم ندارم! (از کی 4هزار تومان پول خورد شده من نمی دونستم...) از bardia پرسیدم کیف پولت همراهته؟ همراهش بود، پول دادم به خانم فروشنده پول خودم پس گرفتم!!! رسیدیم خونه bardiaمیگه ناهار چی داریم!اومدم بگم هیچی وقتی تو وظیفه نمی شناسی من هم مثل تو !دلم نیومد سریع شروع کردم به پوست کندن سیب زمینی ، سرخ کردم چیدم داخل پیرکس یه کم پنیر پروسس چدار هم ریختم گذاشتم داخل مایکروفر! شروع کردم به درست کردن ساندویچ کالباس!کیف هلو کیتی اردوی sogolبا ابمیوه،چیپس،قمقمه آب ،ساندویچ و شکلات پر کردم بهش قول لازانیای شب دادم بردم برسونمش ! مثل همیشه و هر روز bardia روبوسیدم بهش گفتم چقدر دوستش دارم... تا رسیدم خونه امیر زنگ زد گفت چقدر صدات دمغ و گرفته ست!گفتم bardiaهیچی درس نمی خونه ...قرار شد از امشب اجازه ندیم بره پای اینترنت! خدایا مادر خوب بودن خیلی سخته لطفا کمکم کن... حکمت وزیدن باد،رقصاندن برگها نیست،امتحان ریشه هاست! براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد دوباره میام یه پست واسه ی عیدمون میذارم!دوستان به وبلاگ همه سر میزنم اما فرصت نمی کنم نظر بذارم! منو ببخشید...اما دوستون دارم خیلی زیاد


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گفتم ,خونه ,دادم ,داخل ,دمپایی ,هیچی ,شروع کردم ,سریع شروع ,
    چقدر بزرگ شدی پسرم!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده